یک روز یک اتفاق!

همین طور که منتظر دوستان بودم، متوجه ی یک پسر جوان حدودا 27 ساله شدم، که تو یکی از آلاچیق های پارک مشغول آتش روشن کردن بود، جوون تقریبا خوش قیافه وخوش تیپی بود، البته لباس هاش کمی مندرس و کهنه به نظر می اومد!

رفتم پیشش و بعد از سلام و علیک نشستم کنارش (نزدیک آتش) روی لب سکو. یکی دو جمله هم بینمون رد و بدل شد، کم کم همه دوستان رسیدند و همه رو دعوت کردم همون جا کنار آتش و دوست جدیدمون!

مشغول احوالپرسی بودیم که مهندس حکیمی خیلی جدی گقت:"بهتره که از اینجا بریم ..."

ما هم راه افتادیم و گفتیم بریم یه جا که بتونیم دور هم بشینیم و صحبت کنیم!

تو راه از مهندس پرسیدم: "چی شد یهو گفتی راه بیوفتیم؟"
گفت : "توقف بی جا مانع کسب است!!!"

- منظورت رو متوجه نمیشم؟
- دوست جدیدمون مواد فروش بود، مزاحمش بودیم !!!

میگن آدم که به کارش علاقه داشته باشه موفق میشه همینه، یه ساعت هم که اومدیم توی پارک پیش رفیقا باید با این گونه افراد دمخور بشیم ...

خلاصه جوون خوش تیپمون مواد  فروش از آب درومد! حالا اینکه از جناب حکیمی از کجا فهمید بماند ...

با اینکه تحقیقات زیادی روی معتادین داشتیم ولی این پارک زیبا رو توی آمارمون نداشتیم،

خلاصه منطقه ی جدیدی برای تحقیق پیدا کردیم، با این موضوع که این مواد فروش عزیز چه مشتری هایی و از چه طبقه های اجتماعی داره!

 


بخت بنده اگر اینگونه مدد خواهد کرد
هیزم آتیش، عصای حضرت موسی از کار در میاد و تبدیل به اژدها میشه!

/ 4 نظر / 20 بازدید
عطر باران

زندگی حکمت اوست زندگی دفتری از خاطره هاست چند برگی را تو ورق خواهی زد مابقی را قسمت حالا جناب حکیمی از کجا فهمیدند که اون آقای خوش تیژ مواد فروشه؟

عطر باران

وقتی باران ببارد با بازی قطره ها به تو خواهم پیوست چترت را ببند

عطر باران

من از تکرار حرف عاشقانه من از گریان شدن با هر بهانه سکوت کوچه را در هم شکستن از آن فریاد دلگیر شبانه به عشقی روز و شب پا بند را نمی خواهم اسیر سحر یک لبخد را نمی خواهم ولی جان خواه بی اندازه می خواهم من عشقی تازه می خواهم