کبوترهای سپید نامه های خدا می رسانند

کبوترهای سپید نامه های  خدا می رسانند
( ریورژن افسانه آدم و شتر )

 

کبوتر و پیر مرد

پیر مرد روی نیمکت پارک نشسته بود , سر شار از غرور و سرمست از گذشته خود . کبوترسپید روی دسته نیمکت نشست و به پیر مرد سلام کرد ...

پیر مرد متوجه  نشده بود ولی صدایش را شنید و گفت : " علیک سلام بابا ... " و سرش را بالا آورد و به سوی کبوتر چرخاند .

کبوتر سپید گفت : " از چه چنین مغرور شدی پیر مرد ؟ "

پیر مرد که تا به حالا ندیده بود کبوتری حرف بزند , از ترس سکته کرد و مرد ...

 

کبوترسپید و دخترک

آن سوی پارک دخترکی روی نیمکتی دگر نشسته بود , پاهایش را روی هم انداخته بود و با حرکتی موزون تکان می داد ... کبوتر  روی دسته نیمکت نشست ,

کبوتر سپید به دخترک گفت : " سه آرزو کن ! "

دخترک به آرامی سرش را بالا  آورد و نگاهی به کبوتر کرد ...

کبوتر سپید دوباره به دخترک گفت : " سه آرزو کن ."

ولی این بار دخترک به آرامی از جایش برخواست و به راه افتاد و زیر لب به خودش گفت " عجب توهمی , مردک می گفت چند ساعت فقط می گیردِت ! "

 

کبوترسپید و گل فروش

بار دیگر کبوتر سپید به هوا خواست در کنار حوض گل فروشی نشسته بود , دسته های گل در کنارش . در دست نیمه بازش چند شاخه رز سفید و چند شاخه ی دیگر زیر دستش روی زمین ... چشمانش بسته بود و سرش رو به پایین , گویی خواب بود ...

کبوتر سپید به گل فروش گفت : گل فروش ! همه گل هایت به چند ؟ "

گل فروش جواب نداد ...

کبوتر سپید دوباره به گل فروش گفت : " گل فروش ! همه گل هایت به چند ؟ "

باز هم گل فروش پاسخ نداد ...

کبوتر بلند شد و روی شانه ی گل فروش نشست . ناگهان گل فروش از روی لبه حوض لرزید و به داخل آب افتاد ! ولی بیدار نشد ... چشمانش را باز نکرد ... او خواب نبود ...

کبوتر سپید دیر آمده بود ...

 

کبوتر سپید و پسرک

کبوتر این بار با چشمانی گریان به هوا بلند شد . می خواست تا به پارکی دیگر برود , بسیار غمگین شده بود ... ناگهان صدای گریه ی پسرک توجه او را جلب کرد , پسرک روی نیمکتی نشسته بود و گریه می کرد , کبوتر سپید در کنارش روی دسته ی نیمکت نشست , پسرک صدای بال های کبوتر را شنید و متعجب به کبوتر سپید نگاه کرد ...

 کبوتر سپید به پسرک گفت : "  از چه چنان می گریی ؟ "

پسرک با یک حرکت کبوتر را گرفت و به او گفت : " چون یک کبوتر سخن گو نداشتم تا با اون ثروتمند بشم "

کبوتر سپید که فکر این جایش را نکرده بود به پسرک گفت : " اگر مرا رها کنی سه آرزویت را بر آورده می کنم "

پسرک لحظه ای فکر کرد و گفت : " فکر خوبیه ! اولین آرزو , یه خونه سه طبقه تو یه جای خوب شهر , با سند دست اول "   

چند لحظه بعد سند خانه ای در کنارش روی نیمکت بود ! سند را برداشت به نام خودش بود ! بسیار خوشحال به کبوتر گفت : " یه حساب پس انداز تو بانک با موجودی میلیونی ! "

چند لحظه بعد دفترچه حساب روی سند بود , چند لحظه فکر کرد و باز به کبوتر گفت : " چهره ی زیبایی که هیچ کس نتونه حرف من رو رد کنه "   

چند لحظه بعد آیینه ای در کنارش روی دفترچه حساب بود , آیینه را برداشت و به چهره خود نگاه کرد ...

جل الخالق ! بدنش به لرزه در آمد , کبوتر از دستانش رها شد , کبوتر سپید به روی شاخه درختی در کنار نیمکت پرید .

پسرک رو به آمان کرد و گفت : " خدایا ! تو که چنین قدرتی داری که صورتی این چنین به بندگانت بدی , اون چه صورتی بود به من داده بودی ؟ " و باز رو به  کبوتر کرد و خواست که تشکر کند که کبوتر سپید بار دیگر به سخن در آمد و گفت : " تو لیاغت داشتن آن دست ها را نداری چون با آن مردم آزاری خواهی کرد " و دستانش را از او گرفت !

کبوتر سپید بار دیگر به سخن در آمد و گفت : " تو لیاغت استفاده از هوشی که خداوند به تو داده را نداری , باید مانند حیوانات زندگی کنی , چون هیچ پندار نیک در تو نیست " و هوشش را از او گرفت ...

/ 2 نظر / 13 بازدید
شهاب

سلام ! دو تا پست جديد آپ کردم : ۱ - اگر ايران به اسکار ميرفت !!!!! ۲ - کانديداهای اسکار ۲۰۰۷ حال کردی بيا بخون نظر بده !

يدالله و صالحه

سلام. متن جالب و اموزنده ای بود.من خيلی لذت بردم. خوشحال ميشم شما هم سری به وبلاگ ما بزنید. البته ما دو تا وبلاگ کاملا متفاوت داريم.ولی اميدوارم اگر سری به وبلاگ ما زديد خوشتون بياد.