بوفالو ها در بهشت زندگی می کنند!

یادم میاد که وقتی بوفالو بودم قبل از اینکه یک بار دوستت دارم بگم 14 جفت گوساله به دنیا آورده بودم!
و حتی به هیچ کدام از 13 همسرم ابراز عشق نکردم!
و حتی یادم می آید همسر هفتم و دوازدهمم که اومدند پرسیدن کدوممون را بیشتر دوست داری جواب دادم
هر دوی شما برام یکی هستید! و البته نگفتم که هیچ کدوم رو دوست ندارم می دونی که بالاخره مادر بچه ها بودن!
و تنها به دختر گاو اهلی مزرعه کلم دوستت دارم گفتم!
همان دختری که که وقتی همسرم چهارمم رو برده بودم توی باغچه خانه مرد شکارچی دیدم
همان موقع که از دست همسر چهارمم خسته شده بودم و می خواستم ردش کنم و به او گفتم بیا یک چراگاه خوب پیدا کردم
و او را فرستادم به باغچه مرد شکارچی
راستش کمی ناراحت شدم وقتی از دختر گاو اهلی مزرعه کلم در همسایگی مرد شکارچی پرسیدم که گاوی که دیروز آمده بود مزرعه مرد شکار چی چه اتفاقی براش افتاد!؟
و او گفت در روده خوک های مزرعه آنها به سوسیس تبدیل شد!
ولی آن دختر خیلی ازم تشکر کرد چون خوک های مزاحم باغشان را هم به خاطر نعمت از آسمان رسیده کشته بودند!
ولی من از خوک ها خوشم می آمد!
آنها جذاب بودند! نمی خواستم کشته شن!
من این انسان ها رو نمی فهمم!
همه حرفاشون دوستت دارم و ابراز دل تنگیه!
کی دوست دارند و کی فقط حرف می زنند، گل گیجه گرفتم!
یکی که همش حرف می زد، گفت که دوست داشتن ها را ذخیره نکنید برای روز مبادا!!
و همه چوب حراج زدند به عشق و دوست داشتن!!!
چرا خدا ظاهرم را انسان آفریدی و قلبم همچنان قلب بوفالوی وحشی دشت های بی پایان
فکر می کردم قلب بوفالو به بزرگی چراگاه است،
فکر می کردم عشق من به وسعت آسمان چراگاه است،
ولی در دنیای انسانی می بینم چقدر قبل کوچیکی دارم!
فقط یه نفر که خیلی هم آزارم می داد تو قلبم جا گرفته
و حتی خودت را، خودت را خدا، بیرون انداختم برای اینکه اون جایش تنگ نباشه،
خوب می دونم که خوب یادته!
حتی اون هم که برایش جان می دادم و برایم می مرد هم دوستم ندارد
بعد از عمری زندگی تازه می گه من با همه همین طور صحبت می کنم!
تازه می گوید تو را دوست دارم ولی با بوفالوی بدریخت دشت دور به جفتک پرانی می رم!
همان دشتی که بوفالوهاش شیر نمی دن ولی ادارشون صد بار برکته داده شده!
این دو پا ها چه می اندیشند، کجا رو نگاه می کنند و چی می بینند؟
نمی دانم، نمی دانم....
درخت را می کنند
پرندگان را فراری می دهند
مار ها را می کشند
دانه هار را تا دونه آخر می چی نند و انبار می کنند!
امشی و پیف پاف می زنند تا حشرات را که غذای پرندگان هستند را از بین ببرند!
یادم می آید وقتی در بین چراگاه شاپرک ها و پشه ها و مگس ها می آمدند و در گوش و دماغم می خوابیدند
تکان نمی خوردم که یه وقت نپرند!
تا حشره خوار های رنگی و آن بلبل های سیاه خاکستری بیایند و روی شانه ام بنشینند و آنها را شکار کنند و بخورند
و من هم به این بهانه به تماشای تک تک حرکت هایشون می نشستم!
یادم می آید به بهانه ی نشخار کردن روبروی خانه کبوتر جنگلی ایستاده بودم
و هر لقمه علف را به جای چهار باز بیست و هفت بار جویدم تا مدت بیشتری آنجا بایستم و آنها را تماشا کنم!
و حتی مجبور شدم برای آنکه کسی بهم شک نکند که این بوفالوی گنده پرنده باز شده مجبور شدم علف های جلویم را که نمی دانم چه حیوان ابلهی آنجا خراب کاری کرده بود را بخورم تا بیشتر بتوانم بمانم!
خدایا!
به جان مادر حضرت آدم قسمت می دهم!
یا مرا به همون کالبد بوفالو در دشتهای آزاد برگردان
حالا دشت آزاد نمونده پارک های حفاظت شده هم ایرادی ندارد!
یا قلبی انسانی یا حد اقل توان درک حرفای این آدمها را بهم بده!
یا این ها هم نشد حد اقل دختر گاو اهلی مزرعه کلم همسایه مرد شکارچی را آدم کن و سر راهم قرار بده!

 

امضا

رضا بنده دستیار گرام دکتر بهین!

/ 1 نظر / 30 بازدید