باز هم...

 

باز هم گاهی، نگاهی سوی این دلداده دارد
قصد مستوری این دیوانه را بی باده دارد

باز هم مردم چشمم ز شادی سیرِ آبند
باز گاهی قصدِ بستِ پای این آزاده دارد

باز خورشید را روشن، ماه را زیبا نمود
با حظورش مرگ هم لذت بی اندازه دارد

باز هم دل کمیتش را به زین پیراسته
انتظار دیدنش را بین ره بیچاره دارد

برق نوری دیده ام ، می دانم که این بار
برق شمشیر بلا نیست، چون کنارم خانه دارد

بس که می خواند بهین او را زهر کس بهترین
در دیارش پیش هرکس شهرت و آوازه دارد

لبخندناراحتلبخندناراحتلبخندناراحتلبخندناراحتلبخندناراحتلبخندناراحتلبخندناراحتلبخندناراحت

/ 3 نظر / 27 بازدید
رضا

می خوای کمی بیشتر فکر کنی ؟

صيدقزل آلا در مدرسه

دُكي مضمون بيسته؛ فقط يه كم منظوم تر پليز... بهت پيشنهاد خوندنِ كتابهاي دكتر شفيعي كدكني رو ميدم تا از زيبايي توضيحات ايشون در مورد وزن و قافيه بهره مند بشي انشاالله[لبخند]

بهاری

سلام چه می شود کرد؟ منتظرم[گل]