افسانه ی سه ببر

افسانه ی سه ببر

(افسانه ی شما ره 14)

در گذشته ای بسیار دور ، سه توله ببر با نام های ریزَک ، بَرزَک و تیزَک در جنگل زندگی میکردند . یک روز که این سه توله ببر با هم به جنگل برای بازی رفته بودند به درخت کهن سالی رسیدند که زیر تنه ی آن سوراخ ریزی وجود داشت ،سه توله ببر کنجکاو شدند پی ببرند که در انتهای این سوراخ چه میتواند باشد. برزک به سویش رفت ولی هر چه سعی کرد نتوانست سرش را داخل سوراخ کند ، تیزک گفت : " بهتر است ریزک امتحان کند ، اگر سر یکی از ما به داخل سوراخ رود قطعاً سر ریزک خواهد بود." همینطور هم بود ریزک سرش را به داخل سوراخ کرد وبا هیجان فریاد زد : " واو ! "و سرش را از سوراخ بیرون آورد ورو به توله ببر دیگر گفت:

"دوستان فهمیدم ستاره ها روز ها چه می شوند ! وقتی خورشید می آید شب به داخل درختان پناه میبرد تا آفتاب آن را نسوزاند ، شب و ستارهایش در داخل این درخت زندگی میکنند ! "

چند کرم شبتاب و دالانی سیاه برای ریزک ، فرقی با شب نداشت ، همان اندازه زیبا و هیجان آور بود ...

کنجکاوی در دو توله ببر دیگر آنها را وا می داشت تا هر طور که شده به داخل تنه ی درخت بروند و پناهگاه شب را ببینند پس شروع به خراشیدن ورودی آن و بزرگ کردن سوراخ کردند .

پس از ساعتی تلاش هر سه ببر توانستند که شب پنهان شده را ببینند ...

فردای آن روز سه ببر نا خود آگاه باز به سوی همان درخت پیر رفتند ولی این بار تصمیم گرفتند که آن را به قصری تبدیل کنند و مقر حکمرانی خود بر جنگل بنامند و هر گاه خسته شدند به شب پناه ببرند.

هر بار در بازی یکی از سه توله ببر حکمران میشد و یکی شکارچی و دیگری طعمه ، پس از گذشت چندین روز ، تیزک متوجه شد که ریزک هنگامی که نقش طعمه دارد زود ابراز خستگی میکند و از بازی کنار میرود ، و روزی که نقش حکمران داشت بازی را تا تاریکی کامل هوا ادامه میداد . همین موضوع باعث شد تا تیزک به ریزک کمک کند تا روز های بیشتری نقش حکمران را در بازی داشته باشد. تا این که پس از یک ماه دیگر تقریبا هر روز ریزک حکمران و تیزک طعمه میشد ... تیزک ابتدا قصد کرد تا سعی خود را بر آن بگذارد تا شرایط را به حال اول باز گرداند ولی بعد پیش خودش گفت : " این فقط یک بازی است ! "

هر روز در ورودی آن را بزرگ تر و بزرگ تر میکردند تا بتوانند راحت تر و راحت تر به قصر خود رفت و آمد داشته باشند. تا اینکه پس از گذشت یک سال در ورودی به اندازه ای بود که روشنایی آفتاب شب را از آنجا رانده بود ... و آن سه ببر دیگر توله ببر های کنجکاو نبودند ، بلکه ببرانی بالغ بودند که آن درخت را محل زندگی خود میدیدند .

یک روز که سه ببر به داخل کنده درخت رفتند تا استراحت کنند ، ریزک جلوی در ایستاد و برزک و تیزک را به داخل راه نداد ، دو ببر دیگر ابتدا فکر میکردند که این هم بازی جدید است ولی وقتی حملات جدی ریزک را دیدند فهمیدند که بازی ای در کار نیست ،

برزک که خود را به هیچ وجه وابسته به دو ببر دیگر نمیدید و همچنین میدانست در هر کجای دیکر جنگل کسی حرف او نمیشود به راه افتاد تا در جایی دیگر برای خود لانه ای بسازد ، و در حال دور شدن از آنجا از خود پرسید چگونه شد باختم !

ولی تیزک هنوز هم باورش نمیشد که جنگ را باخته ، او هم از ریزک قویتر بود و هم باهوشتر !تیزک همانطور که متحیر شده بود خواست که از آن درخت دور شودو با صدای بلند از خودش پرسید : " چه چیز را باختم " . ناگاه از بالای درخت جغدی به سویش پرواز کرد و روبرویش روی زمین نشست ، جغد رو به تیزک گفت :

-تو جنگ را باختی

-آخر کدام جنگ را ، جنگی نبود

-شکستت به همین دلیل بود که نمیدانستی جنگ بود از همان روز اول که آمدید ، برزک نا خواست قصد کرد که اولین حرکت را به سوی پیروزی بردارد و اولین نفری باشد که وارد درخت میشود ، ولی ریزک برنده این حرکت بود و بعد هم تک تک لحظات بازی هایتان ...



مقدمه متاخر:

در بین مردم روستای (بخش) مالکان هند ، داستان ها و افسانه هایی وجود دارد که میتواند برای هر کس از هر ملیت جالب باشد ، از نکات جالب توجه در این افسانه ها وجود محدویت سنی برای شنودگان است ، این مردمداستان هایی برای هر قشر سنی از مردم دارند . افسانه ی سه ببر یکی از داستان هایی است که برای نوجوانان تعریف میکنند.



این افسانه از انواع افسانه های مصنوعی است که مردم مالکان خوش حال نمیشوند توضیح بدم از کجا امده چون کلی واسش پول دادن ...

/ 0 نظر / 10 بازدید