هفت خوان بهمن

هفت خوان بهمن

به نام خداوند بهمن گروه خداوند دریا ، خداوند کوه

بفرمود ما را چنین کردگار که نثر روان به ز صد نظم خوار

بدین سبب هفت خوان بهمن به نثر پدید آمد نه نظم ، که گویی چنینش بهتر است .

خوان ملاقات :

خود نمیدانستند چه خواهند کرد ، فقط بر این باور بودند که خویش را به پای کوه رسانده و شبی در کوه باشند . ولی مشکلی سهمناک پیش آمد ! دیگری ، دیگر را هی را برای آمدن برگزیده بود ، چنین بود که نیاز به قرار شد .

بسی رنج بردند به آن روز تا گروه زنده نگاه دارند ، ملاقاتشان دو پاس مانده به نیمه شب بود ، ولی راه بسیار دور و بنزین بسیار گران ، کمتر تاکسی ، تا کسی نگوید دربست ، می ایستاد ، ملتی در کنار خیابان و ملتی در صف تاکسی ، تا کسی گفت ما که پنج نفر در صف ایستادیم ، دربست بگیریم تا تجریش . محمد رفت کنار خیابان و با راننده ای صحبت کرد و راننده قبول . و رو به صف کرد و گفت تجریش تاکسی ، تا کسی سر رسید و تک نفره دربست گرفت و ماشین رفت ... به هر گونه بود تا پاسی به نیمه شب مانده خود را به نردیک کوه رساندند شاهین که پاسی منتظر مانده بود ، با خشم رو با آن دو کرد و گفت : " عجبا ! (همان عجبا بخوانید) ... چگونه است که چنین دیر آمدید ؟ " و آنان گفتند از چگونه راه پیمودند با اسب و مینیبوس و تاکسی ، تا کسی را دیدند هم مسیر آنان و به قصد همراهی به دنبالش به راه افتادند ، که ناگاه آن فرد رابع متوجه ی سه جوان شد که به دنبالش به راه افتادند ، ایستاد و رو به آنان گفت : " مگر خودتان خواهر و مادر ندارید " ، این گونه بود که مسیر خویش را تغییر دادند واز جاده ای دیگر به سوی قله به راه افتادند ... 

 

خوان ارواح نورانی :

شبی بسیار تاریک بود ، حتی ستاره ها هم دیده نمیشدند ، که ناگاه محمد گفت امشب ، شب ارواح نورانی است ! گفتند که چگونه میدانی ؟ گفت این درخت را بینگرید ، شاخه هایش نور دارند ، می درخشند !

بلی میدرخشیدند . بد شبی از شب های قمر درعقرب را انتخاب کرده بودند . ولی دیگر کاری نمی توانستند از پیش ببرند ، یا باید هر روح نورانی را که میدیند از پای در میاوردند یا از پای در نیم آموردند . آنها تصمیم گرفتند که از پا در نیاورند . و همینطور نیز شد . اولین روح نورانی چشمانش را در دست داشت که مدل نوکیا بود ، بدون جلب توجه از کنارش عبور کردند . دومین و سومین هم به همین طور تا به پناه گاه رسیدند ...

خوان ورود به جانپناه :

به جانپناه رسیدند ، در ها تمام بسته بودند ، ولی چون دیوار نداشت ورود به جانپناه چندان هم مشکل نبود ، ولی آیا موجوداتی خبیث از جانپناه محافظت می کردند ، آیا موجودات پلید ، پس از ورود به جانپناه آنها را تهدید می کردند که آنا را بیرون بیندازند ؟ آیا به آنها می گفتند که دفعه ی آخرتان باشد ؟ آیا سماور دیگران بدون اینکه سر برود می جوشید ؟ آیا انسانی دیگر در دست موجودات اسیر بود ؟ ...

خیر چنین نبود ...

خوان خواب :

پس از ورود بی درد سر به جانپناه ، و پس ار صرف صبحانه ! دو پتو از شش پتو پهن شد ، محمد خوابید ، در گوشه ای ، شاهین و بهزاد به پرداخت بدهکاری خویش پرداختند ، شاهین قرضی زیاد برای ادا کردن نداشت ، ولی بهزاد 15 تا ! پس شاهین هم خوابید و پس از مدتی بهزاد ! ولی ، چشمتان روز بد نبیند ، آن دو به گونه ای خواب بودند که بهزاد جایی اندک بیش نداشت ، که تا صبح مشغول درست کردن جای خود بود ، اندکی از طلوع خورشید می گذشت ، که آن دو به بهزاد گفتند ، که چه می کنی ؟ بخواب دیگر ... بهزاد گفت شما را به خدا به گونه ای بخوابید که من هم بخوابم ، سپس به گونه ای خوابیدند که رضا  هم خوابید ... ولی دیگر دیر شده بود ، وقت بیداری بود ،

خوان جنگ با دیو های پشمالو و ارواح بالدار:

قبل از سپیده دم ، شاهین برخواست و با صدای بلند فریاد زد : برخیزید برخیزید ، ارواح بالدار .

 ارواح بالدار به تنهایی خطر ناک نبودند و تعداد بسیار زیاد آنان هر جنبنده ای را از پای در میآورد ، آنها انسانخوار بودند! افرار آغازین گروه اواح بالدار به انان رسیدند ولی بارشادتهای سه جوان از پای در آمدند. تعدادشان کم بود . کمی از ترسشان فرو کش کرد ولی در این زمان بود که دیو های پشمالو سر رسیدند و با حملات زمینی تا دم شکست سه شیر مرد را تحت فشار قرار دادن ، و بدین سبب ، سه شیر مرد پا به فرار گذاشتند و روی به سوی پایین نهادند ...

 

خوان یافتن گروه:

چگویم که نگویم بهتر است ، فقط به این بسنده می کنم که در این خوان دشمنی در مقابلشان نبود تنها آفتاب سوزان ، سراب ها و توهمات مسیر بر آنان چیره شده بود تا جایی که یکی از افرا د گم شد و یکی دیگر مشاهیر خود را از دست داده بود و یک سر اواز می خواند ...

خوان فرناد:

پس از یافتن گروه عضو گم شده پیدا شد و آن دیگری نیز بهبود روانی یافت ، ولی خستگی جسمان شان چنان بود که دیگری توان خوردن آب را نیز نداشتند ، که ناگاه فرناد سر رسید ف با بیلچه های سوراخ سوراخش ... خداوندا نه ! چگونه تاب بیاوریم ، شرح کارایی آن بیلچه های سوراخ را ندهم بهتر است فقط بگویم که سختی کار چنان است که اگر بگویند با آن بیلچه های سوراخ از چاهی آب بیرون بیاورید ، بسیار آسان تر خواهد بود. در این خوان بهزاد مرد ...

خوان بازگشت :

سه شیر مرد به همراه یاران دیگر قصد بر پایین آمدن کردند ، ولی خستگی بر آنان چیره بود و بهزاد مرده ! چگونه به پایین رسیدند ، الله اعلم و لا غیر ... اگر از توان افرادی چونان من بر می آمد که خوانی دیگر نبود ...

خوان نظر سنجی :

-کدام یک از خوان های زیر بالا به نظر شما حقیقتی بیش نبود . 

الف(همه خوان ها

ب -تمام خوان ها

ج -آقا محمد خوان

د - خوان نهم

ه - گزینه ب

و -هردو 

-به نظر شما کدام جمله صحیح است ؟ 

۱ - هفت خوان رستم متاثر از هفت خوان بهمن هفت خوان دارد 

۲- هفت خوان رستم از هفت خوان بهمن شهرت گرفته است 

۳- رستم هفت خوان ندارد

۴- بهمن هفت خوان ندارد 

-به نظر شما چرا سه شیر مرد خود را به گروه بهمن رساندند ؟ 

۱- رضابمیرد 

۲- رضا خودکار آدیداس بگیرد 

۳-  رضا ییدر کار نبود 

۴-شکلات می خواستند 

۵-هندوانه میخواستند 

۶-ساقر میخواستند

۷-عمرا (بخوانید عمرن) خودشان هم ندانند ! 

۸-عمرا (بخوانید عمرن) نمیدانم ! 

۹- الله اعلم و لا غیر

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید