افسانه ی شماره 20 فصل 1 بخش 1


موجود زیبا زد زیر خنده و پس از چند لحظه به خودش اومد و گفت ببخشید، ببخشید، قصدی نداشتم نه من فرشته نیستم من تیری هستم و مثل اینکه تو تازه واردی...
گفت نمیدونم ولی اسمم سیماست.
تیری باز با خنده ای مهربانانه گفت نه اسمت سیما نیست، یه مدتی تو رو سیما صدا میکردند. بیا بریم تا با دیگران آشنات کنم، با اینکه آشنایی خیلی هم کار مفیدی نیست!

با هم به راه افتادند، سیما به داخل سبدی که دست موجود زیبا بود نگاهی کرد و گفت: "فکر کنم میوه هات رو جا گذاشتی!"
تیری با لبخند جواب داد نه تازه وارد، هنوز زوده که ببینیشون!

بعد از چند دقیقه راه رفتن سیما شیء سفید و نورانی ای رو دید، تیری گفت ایشون رو میبینی، ایشون آتمین هستند، یکی از اهالی شهر آتمین.

سیما خیلی سعی داشت که به چهره ی آتمین نگاه کنه ولی هر چی سعی می کرد نمی تونست، انگار فقط حاله ای نورانی بود.

به پیش آتمین رسیدند، تیری با احترام به آتمین سلام کرد، ولی از طرف آتمین جوابی نرسید.
تیری با خوشحالی شروع به صحبت کرد و با اشاره به سیما گفت: "این تازه وارده فکر میکنه اسمش سیما است، من بهش گفتم که اسمش سیما نیست و اشتباه میکنه"
تیری چند لحظه ای سکوت کرد سیما به چهره تیری نگاه میکرد متعجب از اینکه آیا واقعاً آتمین موجودی است که صحبت میکنه؟ پس چرا جواب تیری رو نمیده!

ناگهان چهره ی تیری تغییر کرد و حس خوشحالی صورتش به تعجب تغییر کرد!

تیری باز به حرف در اومد و گفت "بله! بله!" و موجودیت نورانی شروع به دور شدن از اونها کرد...

سیما نگاهش رو به صورت تیری دوخته بود ، تیری بعد از چند لحظه سکوت، رو به سیما کرد و گفت "حق با تو اه، اسمت سیما است!" سیما فقط با آرامش به تیری نگاه میکرد، تیری به آرامی بازوهای سیما رو گرفت و  به آرامی و اشتیاق گفت:
"تو یک متولد زمین هستی و تنها متولد زمینی که همه اهالی اینجا میتونن ببیننش"

سیما پرسید: "تو متولد زمین نیستی؟" تیری با تکان دادن سرش جواب داد: "نه"
سیما دوباره پرسید: "چرا آتمین جوابت رو نمیداد" تیری با لبخندی دوباره جواب داد "خیلی چیزا رو باید یاد بگیری هنوز برات زوده که با اهالی آتمین صحبت کنی."

/ 0 نظر / 28 بازدید