نقد افسانه شمشير در سنگ

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

پيدايش شمشير در سنگ

همه ما داستان شمشيري در سنگ را شنيديم که يه پادشاه مثبت وصيت مي کنه هر کس پس از مرگ او توانست شمشير را از سنگ بيرون بکشه تخت سلطنت به او ميرسه شنيديم که کشور روباه پست اين افسانه رو پس از تحريف و تغيير بسيار به اسم خودش در آثار ادبي يونس کو ثبت کرده ! ولي بر ما پوشيده نيست بر شما هم نباشد که اين افسانه اريجينالي به سرزمين آريايي ها که يا ايران است يا آلمان (به تازگي ميانه ي ما  با آلماني ها خوب شده) بر ميگرده؛  داستان واقعي را به صورت خلاصه تعريف مي کنيم :

 

متن بکر و بديع ِ شمشير در سنگ

پادشاهي در سرزمين گرطيش تان -Garthish tan- (به معناي سرزمين عدالت) بر تخت شاهي نشسته بود پادشاه فردي بسيار عدالت محور و مردمي بود -مردم او را رجائي زمان خود لغب داده بودند-, پاد شاه شبي خوابي ديد که به شدت او را آزار مي داد شاه دستور داد تا از تمام دنيا بزرگترين فال بين ها و کساني که علم تعبير خواب دارند با دادن رشوه به گرطيش تان بياورند و چنين نيز شد. پس از هفت سال او توانست دويست و هفتاد و دو نفره  از بزرگترين افراد ستاره شناس و شيميدان و ريازي دان و فال بين ها را جمع آوري کند .به کمک وزير داناي خود که خود او نيز فردي ستاره شناس و رياضي دان و شيمي دان بود واندک علمي نيز در علم تعبير خواب داشت , توانست گروهي هفتاد و دو نفره برگزيند و خواب خود را با آنان در ميان گذاشت خواب او را از زبان خودش چنين بيان کرده اند :

" من در کناره رودي بزرگ و پر آب نشسته بودم نا گهان پريه زيبايي از زير آب سر بيرون آورد و مرا صدا کرد, من به سوي او رفتم ولي نا گهان صداي خروشي از سنگ هاي اطراف بلند شد پري به شدت وحشت زده شد و به سرعت به پشت سرش در ميان آب نگاهي کرد و نا گاه به درون آب فرو رفت , آن زمان بود که هفت دست از ميان آب بيرون آمدند هر کدام شمشيري طلائي در دست داشتند شمشير ها را به بيرون آب پرتاب کردند شش شمشير به شش گاو فربه در کنار آب خورد و هر شمشير يک گاو را دريد و خورد وشمشير هفتم به دم تمساحي که در کنار آب لميده بود خورد تمساح فکر کرد من شمشير را انداختم و يه سوي من آمد و چشمان مرا در آورد. "

دانشمندان فال بين پس از اجماع به اين نتيجه رسيدند که پادشاه شش سال و دو ماه و بيست و هفت روز وقت دارد تا پسري به دنيا بياورد در غير اين صورت نسلش منقرض خواهد شد !!!

شاه پس از شنيدن جريان رنگ به رنگ شد , پرسيدن چه شد کفت هم اکنون دقيقا هفت سال از آن خواب مي گذرد!! شاه بي چاره و در مانده وزيرش را خواند وجوياي چاره اي شد . وزير دانشمند شاه بار ديگر به کار آمد و به پادشاه پيش نهادي داد که به نظر کارا مي آمد و پادشاه به وزير گفت "خودت به دنبالش برو ببينيم چه مي کني ها!" وزير پيش گروه هفتاد و دو نفره رفت و پس از چانه زدن هاي بسيار و با چرب کردن سبيل هايشان توانست مدت  شش سال و دو ماه و بيست و هفت روز را به هفت سال و هفت روز تغيير دهد ولي باز افاقه اي نداشت چون چانه زدن ده روز به درازا انجاميده بود و آن زمان هفت سال و ده روز از آن خواب مي گذشت .

شاه بار ديگر وزيرش را صدا کرد و گفت "وزير گرامي ما مي خواستيم نام نيک تا ابد به جاي بگذازيم آن هم با به جاي گذاردن کشوري نيکو حال چه کنيم ؟ وزير اندکي فکر کرد و پس از چندي گفت شما وصيت کنيد اگر خداي نا کرده خداي نا کرده روز گاري فوت فرمودين پادشاهي کشور بعد از شما به صورت مردم سالار و با راي گيري مردم باشد يعني هر هفت سال يک بار راي گيري ميشود و مردم پادشاه جديدي انتخاب کنند با شرايطي مانند اينکه هيچ کي نتواند دو دوره کانديد گردد اين روال تا زماني ادامه يابد که کسي بتواند معماي شما را حل کند . هر کس معما را حل کرد زان پس پادشاهي او و نوادگانش موروسي شود ! پادشاه پوز خندي زد و گفت مي خواهي خودت  پادشاه شوي ها و دستور داد چشمان وزير را در باوردند !!!

پس از مدتي پادشاه پشيمان به سوي وزير کور رفت , از کور پرسيد: "اي وزير دانا ما فکر کرديم بسي ! تازه فهميدم منظورت چه بود ! ببخشيد کورت کرديم !!" وزير مهربان ديد که با پادشاه بايد مانند گاو صحبت کند , بار ديگر کاملا مسئله تشريح کرد و براي معما هم پيش نهادي داشت اين چنين که به کاوه آهنگر شمشيري بدهند و از او بخواهند آن را در سنگي اطراف يکي از شهرستان ها ( شهرستان باشد تا از مرکز کشور تمرکز زدائي شود) کار بزارد . جوري که کسي نتواند آن را در بياورد. پادشاه ابتدا مخالف اي طرح بود و براي حقوق دادن به کاوه آهنگرو خريد شمشير توجيه اقتصادي مي خواست ! با همکاري خود کاوه و قشري از کارمندان يک توجيه نامه براي پادشاه نوشتند و با فشارهاي وزير شاه قبول کرد و چنان کردند ...

چنان شد که افسانه شمشير در شنگ به وجود آمد . که از اين جا به بعد افسانه تقريبا همان افسانه تحريف شده است و من فقط به اين نکته اشاره مي کنم که پسري که شمشير را از سنگ بيرون مي آورد و به سلطنت ميرسد آرتور نبوده شخصي بوده که در افسانه هاي اروپايي نوه اي داشته به نام روستوم (Roustom) - که گهگاهي آن را روستم (Roustem) هم تلفظ مي کنند – روستوم مويي سپيد داشته که ققنوسي بزرگ او را به فرزندي قبول کرده بود !!! و نکته جالب اينکه نميدانند چه کاري انجام داده که تا حالا نامش با قي مانده !! آيا فرزند ققنوس بودن چنين نامي به جاي خواهد گذاشت ؟ آيا ققنوس مي تاند انساني را بزرگ کند ؟ اصلا (بخوانيد اصلن) ققنوس چنان بزرگ مي شود که انساني را به فرزندي بگيرد ؟ ولي بر ما پوشيده نيست که رستم قهرمان شاهنامه و بزرگترين افسانه به جا مانده و ارجينال مانده ما ايرانيان است !! و موي سپيد هم به جد او زال باز مي گردد که توسط سيمرغ بزرگ شده است !!

 

تا همين جا خون خودم را کثيف کردم بس است از گفتن جزئيات بيشتر پرهيز مي کنم !!

 

 

نکته اخلاقي اول :

    عجيب جريانيه ! فکر مي کنم بايد با اين آقا يونس کو يه صحبت کنيم مثل اينکه حاليش نميشه . معلومه اجدادش مسلمان بودند که آقاي کو نام پسرش را يونس کو گذاشته !!

نکته اخلاقي دوم :

    براي کسب اطلاعات بيشتر و باور امانت دار بودن نويسنده در مورد افسانه ي گفته شده در بالا لازم است که –اگر خدا بخواهد- 120 سال صبر کنيد و وقتي نويسنده مرد و مرده دوستان فهميدند که بله! ايشان چه شخصيت بسياري بودند و به چاپ نوشته هايشان همت گماردند به کتاب هاي ايشان مراجعه کنيد. 

نکته تاريخي اول :

اين کاوه آهنگر آن کاوه ي آهنگر نيست !!

نکته تاريخي دوم :

تمام مطالب بالا از کتاب های سوخته ی دوران ابن سينا جمع آوري شده !

 

/ 0 نظر / 453 بازدید