افسانه ي 500 ريالي

افسانه ي 500 ريالي

سال ها پيش زماني که پانصد ريال براي خودش پولي بود , پسري به نام صادق ساده دل در روستاي حوالي همين اطراف زندگي مي کرد . پدر صادق مردِ پر کاري بود که خيلي مرد بود , روزي به صادق گفت : " عزيز دلم من وقتي قد تو بودم دو تا خانواده رو خرجي مي دادم براي اينکه ثابت کني تو هم پسر مني برو و تا پاييز خر ده چوب جمع کن اگه انبار پر شد بدون پسر مني و اگر نه بدون که فقط قيافه ي من رو به ارث بردي . "

صادق که علت کار پدرش رو نفهميده بود با عجز و ناله به جمع کردن چوب پرداخت و تا وسط هاي تابستان انبار پر شد . به پيش پدرش رفت و با خوشحالي به پدرش گفت : " پدر انبار پر از خورده چوب شده " , پدرش با خونسردي و بدون هيچ عکس العمل خاصي گفت : " خوب عيب نداره علوفه ي امسال رو توي زيرزمين انبار ميکنيم !!!"

کمي بيشتر نمانده بود که صادق از ناراحتي منفجر بشه , ولي در همين موقع به ذهنش آمد که اگر بيشتر بحث کنه احتمالا ( بخوانيد احتمالن ) مجبور شود چوب ها رو به جاي ديگري منتقل کنه . پس سکوت در پيش گرفت .

به مدت تمام روز هاي باقي مانده ي تابستان خودش را فحش مي داد که چرا خودش را اين همه به زحمت انداخته و اين همه چوب جمع کرده !

پاييز رسيد , و در اولين برف تمام زمين هاي همون حوالي به شدت زير برف رفت . در همسايگي خانواده ساده دل خانواده پولکيان زندگي مي کردند , يک روز اقاي پولکيان درب منزل ساده دل ها رو به صدا در آورد . صادق رفت ببينه چي کار دارند , آقاي پولکيان صادق رو در تابستان در حال جمع کردن چوب ديده بود و به او درخواست خريد چوبهاي انبار به قيمت 500 ريال داد .

خوب اصل افسانه از اينجا شروع شد که صادق فهميد که باباش اونقدر هم انسان ساده اي نيست بلکه بسيار هم مارمولکه , قضيه رو به پدرش گفت ولي دوباره پدرش با خونسردي جواب داد : " ببين کي اون چوب ها رو ريخته تو انباري به خودش بگو به من چه ربطي داره !!! " ((همين جا بود که نويسنده به خودش گفت : " مردم هم بابا دارند ما هم بابا داريم ... " )) .

ادامه ي اصل داستان چنين است :

صادق خوش حال به فکر فرو رفت که اين همه پول رو چه کار کند ؟ ناگهان به يادش امد که در ده بالايي جواني از مردم پول مي گيرد و به ميزان پولشان هنگام برداشت محصول به انها محصول ميدهد به نظر مسخره مي آمد و حتي آن جوان اتاق کارش را بورس ناميده بود ! (( عجب ملتي بودن اون زمان ها )) .

و دو باره تر ناگهان به يادش افتاد که معتادِ ماده ي مخدري به نام - کل کچال - است و چه خوب بود که براي مدتي تامين ميشد ...

و دو باره ناگهان به يادش افتاد که زمستان در راه است و لباس گرم مي خواهد ...

و دو باره تر ناگهان به يادش افتاد که کفش هم ندارد ...

و دو باره تر ناگهان به يادش افتاد که گيريم زمستان سر شد لباس هاي بهاره و لباس عيد ندارد ...

و دو باره تر ناگهان به يادش افتاد که آرزوي رفتن به مکتب دارد و هميشه شهريه ان را نداشته ...

و دو باره تر ناگهان به يادش افتاد که الاقشان هم مريض شده اگر الاق تازه اي نخرند تا بهار زير فشار کار خواهد مرد ...

و دو باره تر ناگهان به يادش افتاد که خواهر کوچکش چندين سال است که آرزوي عروسک دارد ...

و دو با ره ها و دو باره ها و دو باره ها , تا اينکه اشک از چشمانش سرازير شد . بعد از مدتي گريه کردن ناگهان با جسارت تمام از جا بر خواست و رفت تمام چوب ها را در باغچه ي خانه جمع کرد خود در ميان انها ايستاد و فرياد زد : " خدايا ... " ولي نتوانست جمله اش را پيش ببرد . دو باره فرياد زد : " خدايا ... " و دوباره نتوانست جمله را پيش ببرد و ديگر اعصابي برايش نماده بود و دست به خود سوزي زد ...

بياد آن جوان ناکام لحظه اي به سکوت بنشينيم و يک بار کمتر به سرچ هاي  ... بپردازيم !

/ 3 نظر / 6 بازدید
خاکسار

باسپاس فراوان بخاطر اينکه به ماوگروه کوهنوردی دانشگاه تهران افتخارداديد وبه وبلاگمان سرزدیدو برای مانظر وآدرس خودرا گذاشتيداميدواريم در برنامه های ديگرمان شاهد حضورشما باشيم مطالبتان راتاجايی که توانستم خواندم خيلی جالب وآموزنده بود اميدوارم شاهد پيشرفت شما درتمام مراحل زندگی باشيم .

اويسی

با سلام و سپاس از حضور سبزتان در وبلاگ گروه مطالب شما خواندنی و جالب بودند. آدرس وبلاگم را برایتان گذاشتم از حضورتان بسیار خوشحال خواهم شد. امیدوارم شما را در برنامه کویر ببینیم.

باران

دلم لبريز از شعر است نگاهم خسته از تکرار لبم در آرزوي ذره اي فرياد صداي هنجره در حسرت پرواز صدايم التماس واژه اي بي تاب وفاي بغض ديرينه بوي نم نم باران ...