آخرینِ سومارایی

به سرعت به سمت منزلگاه مردم رفت، به رسم دیرینه سرزمین هرکسی که میخواست مردم را برای صحبتی جمع کند بیرقی سپید به نام تاپیک به دست میگرفت و از ابتدا تا آخر آبادی میرفت تا هر کس او را ببیند به او ملحق گردد!
او نیز چنین کرد ولی تنها 13 نفر به او پیوستند، و بعد داستان را برای آنها جمع تعریف کرد و گفت ما باید با هم علیه بی حالی قیام کنیم ...
جوانی شبیه به سومارایی ها در بین انها بود که لباسی حدودا مناسب قیام به تن داشت، همه یک صدا از او خواستند که رهبری را به دست بگیرد، و جوان هم پذیرفت!
در همان ابتدا چندی از گروه جدا شدند ولی کم کم که اوازه آنان بیشتر پیچید افراد دیگر به آنها پیوستند و سعی کردند که با بی حالی سرزمین صنعت به مقابله بپردازند. به این گونه که هفته ای یک بار به سرزمین نزدیک به ابر ها میرفتند و وجود خویش را سرشار از شادی میکردند و اندک اندک دوستانشان که آنها را سرحال میدیدند به آنها می پیوستند.
عده ای سست عنصر در بین آنها بودند، پس از چندی که خوشی برایشان عادت شده بود فقط سختی سفر را میدیدند و به سومارایی خرده میگرفتند که چرا هر روز جمعه برای او (!) باید این مسیر را بیایند، و یا چرا مسیر تکراری است!!
سومارایی چاره ای برای نزدیک کردن ابر ها به زمین نداشت پس برای تنوع دادن به برنامه ها و زنده نگه داری نهضت، جای خود را به سه جوان تر داد!
ولی سومارایی همینجا از آنها جدا نشد، و تا مدتی در کنارشان بود و انان را از مشورت و نظر های خود بی نسیب نمیگذاشت.
تا روزی مرد ابتدای قصه که اینک به دلیل راه اندازی نهضت او را پدر نهضت میخواندند، آنان را به یکی از منازلش در مشرق زمین دعوت کرد، آن مشرق زمین سرزمینی مقدس و متبرکی بود!
سومارایی هم با آنان همراه شد چون دوست دار زیارت بود.
وقتی به سرزمین مقدس رسیدند سومارایی شروع به رقص کرد، گفتند ای سومارایی از تو به دور بود!
سومارایی گفت "برای یک سومارایی  فرقی نمیکند که کاری از او به دور باشد یا به او نزدیک باشد"
چندی بعد سومارایی شروع به آواز خواندن کرد، گفتند ای سومارایی به تو نمی آید!
سومارایی گفت "برای یک سومارایی  فرقی نمیکند چیزی به او بیاید یا به او برود!"
و این فرقی نمیکند ها ادامه داشت تا  اینکه سومارایی ترانه ای سرایید!
یار خراسانی من برو پایین از اتوبوس
یاسر قدسی که میگن همینه یه لیدر لوس
میکروفن و دست میگیره با اون صدای نکره
همه امیدش به همینطرفدارای پکره
تیغ میزنه زائراروقبول نداره خدا رو
کلا میزاره سرارو
هر چی میگیم بابا یاسراین کارا آخر نداره
چیکار کنه بنده خدامیدونه جیگر نداره
حک شده تو لیست سیاه اسم حمید صفایی
چشن پتو با دو تا لر بهش میده عجب حالی
دست من و تو باید اسن موجود رو آروم بکنه
مش بشه با هم همگی تو دهنش زوم بکنه
یار خراسانی من برو پایین از اتوبوس
یاسر قدسی که میگن همینه یه لیدر لوس ...
همه به او گفتند ای سومارایی تا حالا کجا بودی؟
سومارایی گفت "برای یک سومارایی فرق نمیکند تا حالا کجا بوده یا کجا نبوده!
ولی همگان بر آن بودند تا ترانه را از بر کنند، نمیدانستند این شاید آخرینِ سومارایی باشد!

/ 8 نظر / 16 بازدید
کاغذ رنگی

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کاغذ رنگی

لطفا یک شرح یا یک حاشیه هم بر افسانه شماره 19 بزن!

nilaya

سلام بسیار زیبا بود با وجود اینکه فکر می کنم اصلا سر در نیاوردم ولی نمیدونم چرا این افسانه برای من اشناست به خصوص تکرار جمله ی برای یک سومارایی فرقی نمیکنه بنا بر این منم همون درخواستی که در کامنت قبلی اومده رو از شما دارم [گل]

رضا بنده دستیار گرام دکتر بهین

سلام ... شاید دلیل اینکه این افسانه برای شما هم آشنا بوده اینکه حقیقتی است از زندگی امروز ما! البته میدونید که برای یه سومارایی فرق نمیکنه که یه جمله رو از چند تا کودک توی اتوبوس یاد گرفته باشه یا اصلا یاد نگرفته باشه!

صید قزل آلا در مدرسه

سلام دکتر جان اون قدر به عقل شما و درایتتون اعتقاد دارم که به داشتن دوستی مثل شما افتخار کنم. [لبخند]اصلا هم به خاطر عینکت نیستا! می دونی که عینک سواد نمیاره...[نیشخند] کتاب رو هم اگه دوست داشتی که قابلت رو نداره. کتابهای بیشتر و بهتری در انتظارن که توسط شما خونده بشن. کافیه لب تر کنی دوست جان[گل]

صید قزل آلا در مدرسه

به عنوان جناب آقای دکتر احمد نظری از شما دعوت می کنم برای دیدن فیلم دعوت، اِ نه! ببخشيد، براي ديدن پُستِ مربوطه تشريف فرما شويد دكتر جان!

صید قزل آلا در مدرسه

من مو مي بينم و تو پيچش مو بهزاد جان من از غلیان میگم و شما از قلیان می نویسیییییییییییییی... [خنده][دست]