ده داستان

ده داستان

پیر مرد و قله (1)

شش ماه تمرین و دو ماه برنامه ریزی ، مقدمه ی گروه برای رسیدن به قله بود . امروز موقع ی برداشت نتیجه ی تمام مشقت ها و سختی هایی بود که گروه کشیده بود ...

ترس از خطر های سر راه تا رسیدن به قله ، برنامه ریزی های اشتباه ، امتحانات پایان ترم و حتی مهمان های ناخوانده سدی بودند که گروه را به تیمی هفت نفره تبدیل کرده بود . پدرک ، پسرک ، مدیرک ، دو خواهران قدیم و دو خواهران جدید هفت نفر تیم بودند .

از همان ابتدا برنامه ریزی ها به هم خورد ، با اینکه بعضی از اعضا ساعتی قبل از حرکت آماده بودند ، بعضی دیگر سر ساعت حرکت هنوز در راه بودند . تیم با تاخیر به راه افتاد .

پس از گذر از جاده ها و بی راهه ها به جایی رسیدند که دیگر نه جاده ای بود و نه بی راهه ای ، حس جهت یابی تنها راهنمای آنها بود که ناگهان کاپلی را دیدند ، پدرک مسیر را پرسید ، و جواب این گونه بود که دو مسیر برای رسیدن وجود دارد ، مسیر چشمه ، مسیر یالی . پسرک چشمه را می دانست ، چشمه ای نبود ، جوبی زیبا ، ولی چشمه نبود . تیم تصمیم گرفتند که از مسیر چشمه بروند . پسرک میدانست که اگر از این مسیر بروند هرگز به قله نخواهند رسید ...

کنار چشمه ، جایی بهشتگونه بود ، سبزی بهار ، گرمی تابستان ، نسیم های پاییزی ، و کمی بالاتر برفهای زمستان پیش ...

قهوه ای ، سبز ، زرد ، سیاه ، ساندویج و آب ...

پدرک : بچه ها کم کم راه بیوفتیم ...

پسرک : کجا از اینجا بهتر ؟!?

خواهر : بریم به قله برسیم .

پسرک : خوب ، (پسرک از اینکه اعضای تیم جرات حرکت را داشتند خوشحال بود ولی از اینکه میدانست قله جایی نیست که از این مسیر قابل رسیدن باشد اضطراب داشت و ادامه داد:) بریم ...

مسیری سخت را پشت سر گذاشتند ، هرگز گروه در چنین جاهایی تمرین نداشت ، مسیر خطرناک بود ... و به یال رسیدند . و پس از ساختن کمپ ...

پسرک : بمانیم .

پدرک : نه بریم .

مدیرک : اعضا خسته اند ! بمانیم .

پدرک : برنامه ها نباید بهم بخورد !

بحث ها بالا گرفت ، دو دستگی به جایی رسید که تیم به دو گروه تقسیم شد . گروهی به سوی قله و گروهی در کمپ ماندند .

مسیر تا قله طولانی ، آثاری از حیوانات خیلی وحشی ، سردی هوا ، سستی سنگ ها ، همه و همه مشفت راه را بیشتر می کرد . کسی نمیدانست تا قله تاب خواهند آورد یا نه ...

قله نمایان شد ، فریاد آمد رسیدیم ! اشک در چشمان همه تنها صحنه ای بود که پسرک قبل از اینکه چشمانش از اشک پر شود به خاطر داشت ... خستگی نای حرف زدن را تا لحظاتی از آنها گرفته بود . نیم ساعتی شد ، اعضا بی حرکت بدون آنکه حتی حرفی بزنند فقط به آسمان نزدیکتر نگاه می کردند...

که نا گهان پیر مردی در قله نمایان شد ...

تیم : خسته نباشید ، ماشاالله .

پیر مرد : زنده باشید جوونا !

تیم : چطور تنهایی تصمیم گرفتید به قله بیایید ؟

پیر مرد : دیدم شما جوونا دارید میرید قله حوس کردم بیام یه خسته نباشید بهتون بگم و برم !!!!!!!

 

مباحثه (2)

-او : این گیاه نه ارزش مادی داره نه معنوی

-میمون : نه عزیزم ببین ، اون گندمی که صبح خوردی هم روزی سبز بوده

-او : اون اون گندمی که صبح خوردم رو دیروزش هم دیده بودم ، از اولش زرد بود .

-میمون : دقیق تر می دونم و خوب یادمه ، این گیاه ها اول سبزند بعد زرد میشن .

...

تا گاو به پیششان آمد.

میمون و او تا گاو را دیدند با نگاهی به یک چیز توافق کردند . گاو ساقه ی جو را خواهد خورد و بدین وسیله بحث به پایان خواهد رسید .

-گاو : چیه دوباره درباره ی جو بحث می کنید !

او : میگه این گیاه ِ بدرد نخور ، بدرد میخوره ، تازه همیشه همه گیاهان اول سبزند بعد رزد میشن .

گاو : راست میگه ؟ کاملا غلطه ! نه گیلاس آخرش زرد میشه نه پرتغال !

میمون : نه غلات رو میگیم !

گاو : شاید زرد بشه ولی بدرد نمیخوره ، من اگه این رو بخورم ، تو دهنانم گم میشه !

میمون : خوب باید وایسی تا این گیاه جو بده بعد جو ها را بکاری تا زید بشه !

گاو : ببین ! ما الان گشنمونه !

میمون : خوب بچه هات سیر میشن !

او : مگه آدم خره توی این شهر که همهچیز یا سبزه یا هنوز سبز نشده بچه بیاره !

...

بعد از مدتی میمون اعتراف کرد خودم هم چندان جو دوست نداره و فقط داره مخالفت میکنه ! در جاهای دیگخ مخالف جو حرف میزنه ! از این روی گاو و موش با نگتهی پر معنا به هم گفتند که این میمونه اصلا و اصولا مخالفه و از خودش جهتی نداره ...

 

صبح آن روز (3)

-برو بگو نمیایم

-من حال ندارم خودت برو

-فکر از من بود

-عمل هم از تو باشه

-حالا که نه تو حال داری بری بگی نمیایم ، نه من ، پاشو بریم قله ی 3450 متری !

-باشه بریم !!!!

 

عنکبود (4)

-این رو ببین !

-اوه ! واقعا بی نظیره !

-چه رنگی !

-خیلی زرد قشنگیه !

-واقعاً زیباست !

-واقعاً زیباست !

-نگاه کن ، یکی هم اون وره ؟

-کدوم ور !؟

-اوناهاش !

-اون که عنکبوده !

-پس این یکی چیه مگه ؟ خوبه شکلشون هم مثل همه !

-اِه ؟! عنکبود رو میگفتی ، عنکبود که قشنگ نمیشه ، من مانتیس زرده رو میگفتم !

-اوی ! اون که ملخه !

-اولاً ملخ نیست و آخوندکه ! دوماً ، خوب اون هم عنکبوده ، قناری که نیست !

 

 

تاریکی شب و جنگل (5)

سالهایی بود که چراغ قوه ای در کوله داشتم ، تا دیشب !

دیشب برق قطع شد ، همسایه ها مون تو تاریکی داشتند دعوا میکردند . چراغ قوه رو بردم دادم بهشون که حواسشون باشه چنگال قاشوق ها رو کجا پرتاب می کنن ...

برای اولین بار توی سفر هامون به تاریکی خوردیم و هنوز مجبوریم راه بریم ! چه جالب چراغ قوه نداریم !

 

سنگ هال غلتان (6)

پدرک : اگه این سنگ رو قل بدم ، به پسرک میخوره یا به خواهر بزرگ یا خواهر کوچیک ؟

مدیرک : فکر کنم به خواهر بزرگ .

خواهران جدید : یه جور قل بده که سه تیکه شه به هر سه بخوره !

مدیرک : عمراً ، شرط میبندم به هیچ کدوم نمیتونی بزنی !

پدرک : سرِ یه دوغ گاز دار !

مدیرک : باشه !

پدرک : بزار ببینم چطور میشه ! آهای بچه ها تکون نخورید شرط بندی کردیم !

خواهر بزرگ و پسرک گفتند باشه ولی خواهر کوچک ابراز همکاری نکرد !

پدرک سنگ را قل داد ، سنگ مستقیماً به سوی خواهرک رفت . خواهر بزگ جیغ کشید و پسرک فریاد زد :

یا ابوالفضل خودت کمکشون کن ، این دختره همکاری نمیکنه (Jesus help them , make her stop !) !

خواهر کوچک با فرار کردن از برخورد سنگ یک متر مکعبی ، روزشان را خراب کرد ، با یه از خود گذشتگی میتونست شرط بندی رو جالب تر کنه !

 

 

کولک چال (7)

خیلی سرد بود ، اون هم وسط تابستان !

خدایا ، پس به همین علته که میگن کولک چال ! کولکناکی بیش نیست !

 

 

Reversion (8)

Read the second and six stories carefully!

 

 

کنسرو (9)

هوا سرد بود ، غدا ها هم سرد شده بودند . به همین علت آتش رو شن کردیم .

-کنسرو رو بزارم رو آتیش گرم شه

-چه فکر خوبی ، یه غذای گره تو این هوای سرو می چسبه !

کنسرو رو روی آتش گذاشتم ... وا عجبا ! کنسرو به صدا در آمد ! تق توق ! انگار میخواست بگه من که از فلز ساخته شدم ، طاقت آتش ندارم ، وای برشما ! که چه ارزون آتش انبار می کنید !!

 

 

پوزشنامه (10)

بدین وسیله از تمام کسانی که به طور اتفاقی شباهت هایی با کاراکتر های داستان ها داشتند و از شباهت ناراحت شدند ، در خواست می شود که دیگر با ما همکاری نکنند زیرا که این داستان ها ادامه دارد ...

(در صورت تصمیم به عدم همکاری لطفا(بخوانید لطفن) به ما اطلاع دهیم که شاید راهی برای مسکوت کردن داستان یافتیم ...)

 

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید