پیرمرد و پیکان

بدو بدو برگشتم و همه ی وسایلم رو جمع کردم و  این بار دیگه راه افتادم!

خیلی دیر شده بود، حتما تاخیر میخوردم، عجله باعث می شد راه رفتنم کم کم تبدیل به دویدن بشه! اما با کت و شلواری که تنم بود اصلا علاقه به دویدن نداشتم!

تا برسم سر خیابون ساعت شش و نیم شده بود!

" مترو ... مترو " واسه هر ماشینی که رد می شد دست تکون می دادم.

یه لحظه چشمم افتاد به یه پیکان که از دور با مهربانی چراغ میزد!

" نه! نه! پیکان نه! حد اقل همچین پیکانی نه! "

ولی خیلی دیر شده بود، جای ناز کردن نبود!

" مترو ... "

جلوی پام استاد و من سوار شدم.

به راحتی سنش از من بیشتر بود، توی صندلی هاش چیزی به نام فنر یا ابر باقی نمونده بود! احساس می کردی پشت یه اسکلت داییناسور نشستی ...

پیر مرد راننده به آرام پرسید

- مترو میری پسرم ؟

- بله لطفا ...

در کمال آرامش و صبر دنده رو عوض کرد و شروع به حرکت کرد ...

پیر مرد مهربون دیگه برای رسیدن به هیچ جایی عجله نداشت!
پیکان پیر هم جواب گوی هیچ عجله ای نبود!
پیر مرد مهربون به آرامی پدال گاز رو فشار میداد!
پیکان پیر هم به زحمت زوزه کشان راه می افتاد!
پیر مرد مهربون از صد متری یه مانع رو میدید!
پیکان پیر هم که دیگه کارش از این کار ها گذشته بود براش مهم نبود!
پیر مرد مهربون به آرامی پاش رو از پدال گاز بر داشت و روی تر مز می گذاشت!
پیکان پیر باز هم با زوزه کشیدن البته با یه صدای دیگه باز گوش به فرمان صاحبش بود!
پیر مرد مهربون در کمال حوصله باز دنده عوض می کرد و گاز می داد و ترمز می گرفت...
پیکان پیر هم در اطاعت از صاحبش ...

وقتی دیرت شده دیدن سبقت گرفتن اتوبوس ها از ماشینی که سوار شدید خیلی تلخه! واسه همین برای خودم دلیل می تراشیدیم ...

" این اتوبوس از اون ریالی ها بود! مثل موشک رانندگی می کنه که دو تا مسافر بیشتر سوار کنه! "
" این یکی از این بلیطی ها بود! ماشین مال باباش که نیست، گاز رو می بنده به... گروه بابای شرکت واحد (ثنوی، ثلاثه، جمع ...)  "

من اعصابم ضعیف نبود ولی نمی دونم چرا احساس خوبی نداشتم!

هوا سرد نبود ولی سوراخ های در و دیوار پیکان پیر مثل کولر گازی هوا رو سرد می کرد!
ترافیک یا عابر یا چهار راهی نبود ولی پیرمرد مهربون هر سی ثانیه یک بار یه بوق می زد!

" بهتره پیاده شم و یه تاکسی دیگه سوار شم! نه! الان میرسیم! این موقع سال تاکسی راحت گیر نیماد! "

" آقا میشه یه کم تند تر برید! "

بد ترین کاری که می شد کرد!

پیر مرد مهربون شروع کرد به نصیحت!
پیکان پیر هم همچنان زوزه می کشید!
پیر مرد مهربون نصف حواسش رفت واسه حرف زدن!
پیکان پیر کمتر زوزه می کشید!
پیر مرد مهربون برای اینکه حرف زدن باعث تصادفش نشه، کمتر پدال گاز رو فشار می داد!

پیر مرد، مرد بود!
پیکان پیر، راه میرفت!
ولی هر دو باید بازنشسته می شدند!

صبح زیبا بود!
هوا بسیار عالی بود!
ولی من خوب هم نبودم!
اون روز عجله داشتم!
اون روز دیرم نشد!

چون مجبور شدم کل روز رو مرخصی بگیرم !

بهزاد

/ 9 نظر / 9 بازدید
س ع ی د

ای نامردمی خوای اداره رو بپیچونی چرا پیکان رو بد نام میکنی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عطر باران

بر سر سفره احساس اگر جایی بود سخن ساده تبریک مرا جا بدهید

عطر باران

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران میکردند اگر براستی خواستن توانستن بود محال نبود،وصال و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه میتوانستند تنها نباشند

عطر باران

چقدر گناه داشتی البته اگه مرخصی گرفتی مزیتش این بود که با یک پیر مرد مهربون هم صحبت شدی (نیشخند)

عطر باران

تمام حس اون لحظه تو که تصور کردم واقعاَ دلم برات سوخت

عطر باران

یا باور کن این نبض پنهان عشق را ، بیا دوباره بخوانیم اذان عشق را

صبا

سلام نوشته این دفعه شما خیلی زیبا بود؛ امیدوارم همواره موفق وپیروز باشید .منتظر نوشته های بعدی شما هستم.[گل][گل][گل]

سبا ل م

نمی دونستم اهل نوشتن و داستان هستی ! خیلی جالب بود آقای فن آوری بانک ! از صفحه ات حسابی خوشم اومد!