قطار هم می آید

ایستگاه آمده بود
من آمدم!
قطار هم می آید...
و من بی آنکه آماده باشم
میان دو خط ریل ایستاده ام
منظر آمدنش هستم
ای کاش نایستد
دوست دارم جلوتر از همه باشم
حتی جلوتر از لکوموتیو ران!
و به جای قطار من سوت بزنم
فریاد بزنم ...
نمیدانم شاید هم نمیخواهم کسی مرا ببیند
از میان دمپایی هایم پاهای بی جورابم معلومند!
نمیخواهم کسی مرا ببیند

ایستگاه آمده بود
من هم آمدم
قطار هم می آید
سال هاست صدای سوتش را می شنوم
سال هاست به انتظارش نسشته ام
و لباس های مندرسم کهنه تر می شوند
و کم کم حجابم به تمام میپوسد
می پوسد و دست در دست باد می رود
کم کم باورم میشود سوت از قطار نیست!
از مردم ایست که پشت سرم می نوازند!

چه مهربان!

/ 1 نظر / 6 بازدید
نویسان

نویسان حلقه ای از دوستان است که همگی دغدغه ی ادبیات داستانی دارند. در نویسان، داستان می نویسیم و می خوانیم، هر دو هفته یک بار. دیدگاه های شما را ارج می نهیم. داستان هایتان را مهمان می کنیم.