خدایا دعاهای مارا استجابت نفرما! آمین!

مرد اول دعا کرد:
دعای اول: خدایا، میشه یه روزی بیاد که زن و بچه ام دیگه گرسنه نمونن؟!
یه روز مرد اول مرد دوم رو توی جنگل دید و با هم درد و دل کردند! مرد اول متوجه شد که با اره برقی دستاش هیچ وقت درد نمی گیره و زخمی و پینه بسته نمیشه!
و دعا کرد:
دعای دوم: خدایا میشه یه روز هم دستام از پینه و زخم راحت شه؟
پاییز نزدیک شده بود و اولین بارون فصلی به مرد اول فهموند که سقف خونش آب میده!
و دعا کرد:
دعا سوم: خدایا میشه کاری کرد که سقف خونم دیگه آب نده؟
...
توی همین فکر بود که یهو صدای در اومد، مرد دوم بود! اره برقی رو آورده بو.د بده به مرد اول! چون یه مدت می خواست بره سفر ...
مرد اول خدا رو شکر کرد که دعا هاش مستجاب شده! ولی ...
وقتی مرد دوم رفت خونه، مرد اول خواست اره برقی رو امتحان کنه!
ولی بلد نبود! اره برقی رو گذاشت جلوش و چند دقیقه بهش نگاه کرد! اول با دست چپ گرفت و سعی کرد تیغه رو بچرخونه ولی اتفاقی نیوفتاد! بعد تیغه رو با دست راست نگه داشت و و دکمه ی قرمز روی دسته رو با دست چپ زد!
اره برقی روشن شد و دست راستش رو قطع کرد!
دعای دوم مستجاب شد: دیگه دستش زخم نمیشد!
اره برقی از دستش افتاد زیر ستون خونه! ستون خونه بریده شد و کل خونه خراب!
دعای سوم مستجاب شد: دیگه سقف خونش آب نمی داد، چون خونه ای نبود!
دعای اول هم مستجاب شد: چون قبل از اینکه خونه روی سر زن و بچه اش آوار بشه و له بشن، شام خورده بودند! دیگه با شکم گرسنه نمی خوابیدند!

/ 4 نظر / 33 بازدید
صبا

خیلی باحالی

سعید

[متفکر]

Nilaya

سلام رضا جان اره برقیش با بنزین کار می کرد؟!

یک رهگذر

از چه می گریزی؟ چرا؟