خدای من با بنده هایش طور دیگر بود...

این بار به نظاره مرگ خودم نشستم
گویا خدا به سفر رفته و کسی دیگر به جایش نشسته
یا خسته از دست آدم ها زمین را به دیگری واگذارده
خدای من با بنده هایش طور دیگر بود...
مهربان بود، می بخشید،
آبرو را حفظ می کرد
شرافت را نمی فروخت حتی به خیلی گرانتر از این حرف ها!
من این خدای جدید را نمی شناسم
خدای خودم را می خواهم
خدایی که نزدیکتر بود
به سادگی معجزه می کرد
سخن می گفت، نمی ترساند
پاسخ می داد، طعنه نمی زد
خدایی که از راست گویی هاش به دلم لرزه می افتاد
نه از صبوریش به تنم لرزه
خدایی که اشک و جدایی ستون های عرشش را می لرزاند
نه اینکه پایه های حکومتش را با باج به هوسرانان استوار کند
این خدای جدید آدم ها را آدم حساب نمی کند
بهشت را به پول می فروشد
عشق و ناموس را نمی شناسد
حقانیت را به زور تعبیر می کند
خدای من با آفریده هایش طور دیگر بود...
و هر گوشه و کناری را
هر حس و حرکتی را
حتی در پرواز پرندگان و نگاه حیوانات
به دنبال نشانه های بازگشتش می گردم
خدای من، هر کجا هستی بدان
اینجا بنده ای به انتظارت بازگشتت نشسته...

/ 0 نظر / 158 بازدید