فکر میکردم ۲

 
بالاخره بهار شد


 بالاخره از زیر خاک سر برآوردم
 بالاخره برگ های سبزم را باز کردم
 بالاخره درختی تنومند خواهم شد ...
ولی از ریشه ی پیر شنیده بودم
شنیده بودم بهار گرم است
پس چرا هوا اینقدر سرد است
شنیده بودم باران از جنس آب است
ولی این باران که سپید و سخت است
 شنیده بودم پروانه ها پرواز میکنند
پس این پروانه که سوی من می آید چرا می خزد
شنیده بودم نور خورشید زرد است
ولی هم رنگ برگ های من است

شنیده بودم اینجا باغ است
ولی حتی آن علف کوچک را هم نمیبینم
همانی که رهگذران از وجودش تعجب می کنند
و می گویند : این علف کوچک اینجا چه میکند !

/ 4 نظر / 21 بازدید
مژگان

اینجا نه باغی است نه دشتی که کسی کسی را ببیند ا، کسی که ما را میبیند فقط اوست[گل]